بجز این درگهم پناهی نیست ...
9 ماه گذشت ....

دلتنگم مهربانم..............

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ - فرزانه


پنج ماه گذشت...

امروز بیست و هفتمه ... یعنی دقیقا ۵ ماه از اون روزای آسمونی میگذره...

یادته؟ ..۵ماه پیش همین روز ... همین ساعت ... ثانیه هام نورانی بود از بودنت!

همین ساعت... اولین نگاه به کعبه بود و حقارت من در مقابل عظمت تو...

هفت دور عاشقی بود و آرامش....

صفا و مروه بود و مسافت طولانی....

یادآوری هاجر و استقامتش و کوتاه شدن مسافت...

عاشقی بود و عاشقی در مقابل یگانه معبود...

چه ثانیه های نابیه حضور در برابر عظمت تو و دور تو گشتن...

طواف یار....

حالا من چه کنم؟؟؟؟؟ اگه این ۵ ماه بشه ۵ سال ...بشه ١٠ سال.. شایدم بیشتر ..

ولی از دوباره اومدن خبری نباشه من چه کنم؟؟؟؟؟

خودم خوب میدونم که من لایق همون یکبار اومدن هم نبودم... چه برسه به دوباره اومدن...

توی دستای من هیچی نیست که لایق تو باشه.. من سراسر بدی و سیاهیم...

اما ...راهی شدن من کار من نبود ...کار خودت بود...

خودت دلمو راهی کردی... خودت دعوتش کردی... خودت عاشقش کردی و حالا.... بیتابه این دل!

ستارالعیوب بودن تو منو راهی کرد...غفارالذنوب بودنت...رحمان و رحیم بودنت...

یادته ؟ توی آخرین نگاه به کعبه با عظمتت فقط به این امید از اونجا دل کندم که به سال نرسیده برگردم...

حالا از این یک سال ۵ ماهش گذشته...فقط مونده هفت ماه...

نگو که این هفت ماه هم میگذره بدون دوباره اومدن...

نگو که این هفت ماه هم با حسرت سپری میشه و من میمونم و انتظارم...

نگو ... نگووووووو....نگو که میدونی می میرم.......................!

این روزها روزهای خواستنن ماست  و اجابت کردن تو...اما من میترسم...

میترسم این روزها و شب ها هم بگذره و من بازهم دست خالی باشم...

میترسم از شب قدری که حتی یه قطره اشک هم نداشته باشم...

میترسم از شب قدری که بگذره و تقدیر یکسالم رو اونطور که باید ننویسن...

یعنی لیاقت من خوب نوشتن تقدیر نباشه...

بهم بگو...خودت بهم بگو .. چه کنم این روزها و شب ها رو تا نگاهت رو از دست ندم..

بگو چه کنم تا بار دیگر لایق میهمانیت شوم .......

بگو چه کنم تا با تو باشم و تو با من ........

چه کنم مهربانم  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

** دستم گرفته ای ز عنایت ... رها مکن...

** الهی! آتشینم کرده ای ... سردم مکن...

....

....

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٧ - فرزانه


فقط برای تو یگانه معبودم...

مهربانم ! بگیر از من هرآنچه که تو را از من می گیرد......

خدای مهربونم .... دلم واست تنگه... واسه حس کردن حضورت...همون حسی که دل رو آروم میکنه..

میدونی که تاب انتظارم نیست....

دل هوایی شده... اون سرزمین... دل اومده و دیده و حالا.....

در حسرت از دست دادن ثانیه های ناب عاشقی میسوزه...

ترس تکرار نشدن اون ثانیه ها به آتیش میکشه دلی رو که تو بیتابش کردی...

تو و عظمتت...تو و مهربونیت...تو و ستارالعیوب بودنت....

انتظار و امید دوباره تکرار شدن...دوباره رسیدن و اوج گرفتن.....

من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟ چه کنم با این حسرت... با این ترس... با این انتظار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

سراپا نیازم... وچه مشتاقانه در برابرت ناتوانی و نیازم را فریاد میزنم...

چون میدانم نیازم را بزرگواری چون تو پاسخگوست...

خودت میدانی حتی اگر پاسخم نگویی باز هم گدای درگهت می مانم...

وچه زیبا و دوست داشتنی است گدای تو و مهر تو بودن...

اعتراف به حقارت خود در مقابل عظمت تو یگانه ام! اعتراف دلچسبی ست...

......

*خودت بگو چه کنم این ماه مهمانی را تا لایق جواب شنیدن شوم ....

 *یک لحظه بایست و یک جمله بگو: " تکلیف دلی که عاشقش کردی چیست؟؟ "

...

...

پيام هاي ديگران()        link        یکشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٧ - فرزانه


 

فکر کن از این دیوارها خسته شده باشی..

از اینکه مدام سرت میخوره به محدوده های تنگ خودت..

به دیوارهایی که گاهی خشت هاشو خودت آوردی...

فکر کن دلت هوای آزادی کرده باشه..نه اون آزادی که فقط به درد

سخنرانی و شعار و بیانیه میخوره...

یک جور آزادی بی حد و حصر که بتونی دستات رو از دو طرف باز کنی..

سرت رو بگیری بالای بالا.. پاهات روی زمین نباشه...رهای رها...

به یه چیز دیگه فکر کن...فکر کن دلت از رنگ ها گرفته باشه..

از ریاها٬ تظاهرها٬ چهره های پشت رنگ ها..دلت بی رنگی بخواد...

فضای شفاف سفید یا بی رنگ.فکرکن یه حال غیرمنطقی بهت دست

داده باشه که هر استدلالی حوصله ات رو سر ببره.

دلت بخواد مثل بچه ها پات رو بکوبی زمین و داد بزنی که من "این" رو

میخوام و منظورت از "این" خدایی باشه که همین نزدیکیه...

دلت هوای خدایی رو کرده باشه که میشه سرگذاشت روی شانه اش و

 غربت سالهای هبوط رو گریست.

خدایی که بشه چنگ زد به لباسش و التماس کرد.

خدایی که بغل باز میکنه تا در آغوشت بگیره...

حتی خودش صدات میکنه..خدایی که میشه دورش چرخید و مثل چوپان

 داستان موسی و شبان بهش گفت: "الهی دورت بگردم".

فکرکن حالی داشته باشی که دلت نخواد خدات پشت سلسله علت و

معلولها٬ ته یک رشته دور و دراز ایستاده باشه .

میخوای همین کنار باشه...دم دست..

خب...حالا همه اینارو فکر کردی...

حالا فکر کن خدا روی زمین خونه داره........

خدا روی زمین خونه داره و خونه ش از جنس دیوار نیست٬

از جنس فضای بازه...بیت عتیق؛ سرزمین آزادی.

 تجربه نوعی رهایی که هیچ وقت نداشتی..حتی رهایی از خودت.

خدا روی زمین خونه داره؛

یه خونه ساده مکعبی با هندسه ای ساده و عجیب.

میشه سر گذاشت روی شانه های سنگی اون خونه و گریه کرد...

حس کرد که صاحبخانه ٬ نزدیکه .

میشه پرده خونه رو گرفت ؛ جوری که انگار دامنش رو گرفتی...

خانه بی رنگی..خانه آزاد..خانه نزدیک...بیت الله.....

حتی حسرتش هم شیرینه.......

...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ - فرزانه


لحظه دیدار نزدیک است...

لحظه دیدار نزدیک است...
باز من دیوانه ام ..مستم...
باز میلرزد دلم..دستم....
باز گویی در جهان دیگری هستم......


الان فقط ۱۷ ساعت مونده تا از آسمونا بگذرم وبه تیکه ای از آسمون که رو زمینه برسم.
اما هنوز باور ندارم!
نمی دونم چجوری باید ازت تشکر کنم تا قدرشناس بوده باشم.اما خودت یه کاری کن که دست خالی برنگردم..
یه کاری کن که بتونم سلام و دعاهای همه اونایی که هر کدوم ازم خواستن یه جای خاص به یادشون باشم بی کم و کاست بهت برسونم.
یه کاری کن که معنی لحظه لحظه این ۱۵ روز رو خوب بفهمم و حسش کنم.
یه کاری کن که مهمون خوبی برات باشم تا اون کارت دعوته بازم به آدرس من بیاد.
خلاصه که خودت هوامو داشته باش........

 

     امشب در دل نوری دارم...
     امشب در سر شوری دارم
     امشب در اوج آسماااااااااانم...
     رازی باشد با ستارگانم...
     امشب یکسر شوق و شورم...
     از این عالم گویی دورم.......

                                                           دوشنبه ۱۹/۱/۱۳۸۷  


...

پيام هاي ديگران()        link        چهارشنبه ٥ تیر ۱۳۸٧ - فرزانه


اگر رفتی شک نکن ...

هیچ وقت یادم نمیره اون روز پاییزی رو.....

الهام می خواست بره و فرم ثبت نامش رو پرینت بگیره و تحویل مسئول امور فرهنگی

بده. اطلاعیه های ثبت نام رو دیده بودم اما مثل 6 ترم قبل فقط یه نگاه و بی توجه رد

شدن..6 ترم این اطلاعیه ها رو دیده بودم اما حتی یه بارم شانسم رو امتحان نکرده

بودم..این بار ...نمی دونم چی شد که شب نشستم  و فرم ثبت نام اینترنتی رو پر

کردم....سایت لبیک... تکمیل فرم و فرداش تحویل مدارک و انتظار تا روز قرعه کشی...

اون شنبه فراموش نشدنی ... روز قرعه کشی...سر کلاس بودیم نزدیک ظهر..

قرعه کشی ساعت 2 بود. امیدی نداشتم به انتخاب شدن...اما ..سرکلاس..وقتی صدای

اذان بلند شد دلم هری ریخت.نمی دونم چی شد که حس کردم دلم پرکشید..به کجا

نمی دونم! اما ظهر اون روز یه جور دیگه بود...

وارد سالن که شدیم خیلیا زودتر از ما اومده بودن..صندلی خالی نبود.کنار دیوار

وایسادیم  و کم کم نشستیم کف زمین.

فیلم و گزارشای عمره های دانشجویی سالهای قبل پخش میشد و همه لحظه شماری

میکردن واسه شروع مراسم. بالاخره شروع شد....

اسم 67 نفر دراومد و اسامی یکی یکی اعلام شد...من هنوز کف زمین نشسته بودم ...

سرمو گذاشته بودم رو زانوم و فقط صداها رو میشنیدم...اسمهایی که می خوندن ...

 داد و فریاد بچه ها... گریه ها... تبریکا ...و حسرتا.............

68امین نفر اسم کوچیکش فرزانه بود...وقتی فرزانه رو شنیدم تپش قلب گرفتم.. سرمو

بلند کردم... دست الهامو که وایساده بود گرفتم تو دستم .....اما.....این فرزانه من نبودم!

برگه 69 رو که باز کردن بازم اسم کوچیکش فرزانه بود ... اما من آروم بودم..

چون وقتی خوندن "فرزانه میرزایی" دیگه مطمئن شدم که من نیستم.. دلم میخواست از

غصه داد بکشم ...ولی......شنیدم که مجری مراسم گفت: معذرت میخوام..اشتباه

خوندم..میرزایی نیست...تصحیح می کنم : "فرزانه ..."  واین اسم من بود که اعلام

میشد و من..................!

 

 اگر رفتی شک نکن...

شاید وقت برای شک کردن زیاد باشد...

این سفر سفر یقین است...

یقین داشته باش که خداوند تو را برگزیده به میهمانی اش..

تو زائر سوز و دلتنگی مدینه ای...

تو زائو اطمینان مکه ای...

رفیع ترین و آسمانی ترین نقطه زمین خاکی....

 

...

پيام هاي ديگران()        link        پنجشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٧ - فرزانه